بعد از سالها
اتفاقى،
دقیقاً آنجا كه جانَم به لب رسیده بود تا فراموشش كنم،
دیدَمَش...
همانجایی
كه پاتوقِ تمامِ عاشقانه هایمان بود!
دست در دستِ مردى كه عجیب شبیه من؛
مدلِ عینكش
موهایش
لباس پوشیدنش
لبخندش
راه رفتنش...
هر دو خشكمان زد
زمان گیر كرده بود و انگار عقربه ها
هم باورشان نمیشد این اتفاق را...
یك دستش را همسرش قفل كرده بود و
دستِ دیگرش را پسرى كه شیرین ترین بچه ى دنیا بود!
نشستند میزِ پشتِ سرم
این عجیب ترین فاصله اى بود كه در عینِ نزدیكى داشتیم
اسم من را صدا زد!
برگشتم
اما..
 پسرش جوابش را داد...

پینوشت:

پایان ماجرای دل و عشق روشن است

ای قایق شکسته

به دریا خوش آمدی...

wd1_photo_2017-02-01_11-24-00.jpg

تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 11:53 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.