یكروز پشیمان خواهی شد!

پشیمان از نبودن هایت !

پشیمان از افكارت!

شاید با خودت بگویی لعنت بمن !

چه افكار بچه گانه ای داشتم!

سالها بعد . . .

شاید آن زمان كه پسرت به سن هجده نوزده سالگی برسد

 عاشق شود و تو تك تك كارهایش را ببینی و یاد كسی كنی!

شاید روبه رویت بنشیند و ساعتها با تلفن حرف بزند

شاید شبها تا نیمه شب نور موبایلش را ببینی

ببینی كه هر طور میتواند عشقش را میخواهد ثابت كند

میبینی و یاد كسی خواهی افتاد!

شاید بعد از مدتی پسرت را ببینی

كه دیگر عاشقی نمیكند و حال و احوالش بهم میریزد!

شاید متوجه شوی كه معشوقه اش رهایش كرده و حال
 
و احوالش بهم ریخته!

سرش را روی پایت میگذاری

تك تك اشك هایت روی گونه هایت لیز میخورد!

در ذهنت جوری كه پسرت نشود میگویی؛

پسرم ، چقدر شبیه یكنفر هستی

پسرت میگوید گریه نكن اشكال ندارد من خوبم

وتو دستی بر سرش میكشی و یادكسی خواهی كرد!

 چادرت را سر میكنی و باهمان حال پیش من می آیی!

آن روز هیچ صدایی به گوشت نمیخورد

جز صدای انگشتی كه روی سنگِ سیاهی میخورد

و كلماتی كه شنیده میشود :

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین ،

الرحمن .................

روزی پشیمان خواهی شد!




تاریخ : شنبه 9 اردیبهشت 1396 | 13:27 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.