پدرم

روزها و شاید سالهاس كه خودم را گم كرده ام

هرچه گشتم لای خاطرات قدیم زیر دردهای گذشته

 وسط خوشبختی عزیز ترها اما نبود كه نبود....

از وقتی كه دیگر قید خودم را زدم دل آمدن

و نوشتن به اینجا را هم از دست دادم

تا ابد گمشده ایی در من میل به مردن دارد

پدر جان تو را به خدا به خوابم بیا این شب ها

عجیب دلم یك هوای آشنا میخواهد

سنگ صبور كودكی ....

من همان دردانه ی خانه هستم كه

 این روزها فقط دل خودش  برای خودش میسوزد

لطفا هركجای آسمان كه هستی

 حتی اگر آسمان
هفتم هستی شبی از این

شب های دلتنگی به دیدنم بیا

دستم را در دستان مهربانت بگیر...

نگاهم كن...

بگذار نگاهت كنم و آنوقت مرا بی هوا

به
آغوش بكش

دیگر فراموش كردم چه حسی دارد...

لعنتی ترین درد دنیا وقتی به سراغت می آید

كه حس میكنی كم كم چیزهای
مهم زندگیت را

 به
فراموشی میسپاری

مثل تصویر واقعی تو


پینوشت: بیست و یکم دی چند روز پیش

تولد من و پدرمرحومم بود

و اولین تولد پدر بود که بین ما نیست

تولدمون  رو سر مزارش بودم



تاریخ : پنجشنبه 28 دی 1396 | 19:27 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.