کاش یکی‌ بود که توی کوچه‌ها داد میزد :
خاطره خشکیه . . .
خاطره خشکیه . . .

آنوقت همه ی خاطراتم را

همان هایی که ارزش گرفتن دمپاییِ پاره هم ندارند را
میریختم تو کیسه
و میدادم به او
و میرفت ردِ کارش !

همان خاطراتی که عوض کردنشان با نیم سیر نمک هم غنیمت است
نمکی که بتوانم هر روز رویِ زخمهایم بریزم
تا دردشان را از دست ندهند
زخمهایی که نبایند فراموش شوند
همان زخم هایی که خاطراتم به جانم گذاشتند..!!
پینوشت:امروز دومین سالگرد
درگذشت پدر مرحوممه
و بعد مدتها سری به وبم زدم
سوت و کوره
انگیزه ای میمونه اینطوری واسه ادامه؟؟؟



تاریخ : چهارشنبه 8 آبان 1398 | 19:25 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic