تبلیغات
آواز قو - دلیل رفتنت
دلیل رفتنت را  مـےپرسند...

و جز سکوت و یک جفت چشم عاجز

از پاسخ و زل زدن به عکست کار دیگرے از من بر نمـے آید!

باز مـےپرسند چرا رفت...!؟

تنهایـےِ من براے هیچ کس قابل باور نیست!

حق دارند!

آن ها مرا با تو وقتـے اخم کردم

 و موهایت را زیر روسرے پوشاندے دیده اند...

آنها مرا وقتـے کہ در آن عصر زمستانـے دستانِ یخ زده ام 

را "ها" کردے دیده اند..

وقتـے پشت چراغ قرمز از آن دخترک گل فروش

 برایم یک گل سرخ خریدے گرفتـے سمتم و گفتـے گل براے گل...

همہ مرا با تو دیدند وقتـے سرِ آن قلہ ے کوه فریاد زدے

 آے مردم این دیوانہ عشق من است!

و من با خنده پرسیدم:تا ابد؟؟؟!؟!

چشم هایت را روے هم زدے 

و با لبخند خاص خودت گفتـے تا ابد...

نمیدانستم ابد براے تو تنها چند ماه است...!

دلیل رفتنت را مـےپرسند...

از کدام جَدَل بگویم؟

از کدام اختلاف؟!

تو در اوج خوشـے دل کَندے

بدون بحث ، بدون حتـے یک اخم!

کسـے نمـےدانست چرا رفتـے...

حتـے من کہ در جریان این عاشقـے جان دادم...

اما شنیدم آن روز یکـے تو را دیده کہ 

در شلوغ ترین کافہ ے این شهر

 با دو فنجان قهوه و یک جفت نگاه بـےقرار خیره بہ ساعت

با یک شاخہ گل با عطر کشنده ے سیلوِر سِنتِ خودت منتظرِ "او" بودے...

بـے معرفت!




تاریخ : سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 | 16:02 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.