تبلیغات
آواز قو - مطالب مهرزاد
مثلِ یک کوچه‌ی بن‌بست
 
خرابت شده‌ام

گاهی از من بگذر،

حسرتِ عابر سخت است..!

کوچه بن بست.jpg



تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395 | 22:26 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
رفتی ...! 

لا اقل ... پل های پشت سرت را خراب نکن ! 

نه برای خودت ...

به من اعتمادی نیست !



تاریخ : شنبه 20 شهریور 1395 | 21:56 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ:

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﺶ ﻣﯿﺒﺴﺖ

 ﻭ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ!!!

ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺳﺎﻋﺖ، ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩﻩ

 ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ!


ﺩﻟﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ؛ ﺍﻣﺎ ﺩﻡ ﻧﻤﯿﺰﻧﺪ.

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺷﺨﺺ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺮ ﻋﺪﻡ ﻗﺪﺭﺕ ﺍﻭ ﺑﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻧﯿﺴﺖ.

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﺮﯾﺤﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﮑﻨﻨﺪ!

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

 ﭼﻮﻥ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮﻣﯿﮑﻨﺪ...

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ!

ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ

 ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﻫﻨﺪ !

ﭘﺲ ﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﺽ ﭘﻮﺯﺵ، ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﻌﺬﻭﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ.

ﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﮎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ،

ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﯿﻢ .

ﻭ ﺳﭙﺎﺱ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺭﺍﮐﻪ ﺑﺎﻫﻤﻪ ﻋﯿﺒﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﻴﺪﺍﺭﻧﺪ....

ﺁﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺿﻌﻒ ﻧﯿﺴﺖ !


تاریخ : جمعه 12 شهریور 1395 | 12:27 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
همیشه قلب های پاک

مهمانسرای

سنگدلانی

بی رحم می شوند......

a3ds82qz6dtogcsycx1n.jpg


تاریخ : جمعه 12 شهریور 1395 | 00:28 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
تا حالا به لحظه تحویل سال 1450 فکر کردید!!! ؟؟

همه بلند میشن، روی همدیگر رو می بوسن

و فرا رسیدن سال نو رو بهم تبریک میگن و ...

 اون وسط یک مهربون از جمع جدا میشه

 و  قاب عکسی را می بوسه و روش دست می کشه و میگه

 روحت شاد مامان بزرگ، روحت شاد پدر بزرگ !!!  

میدونید اون عکس کیه ؟

اون عکس من و شماست!!!

تبدیل شدیم به یک خاطره ...

آنهم شاید اگر خیلی خوش شانس باشیم...

 این واقعیت روزگار من و توست...

50 سال دیگر فقط یک خاطره ایم

تو یک قاب عکس خاک گرفته...

شاید هم نه عکسی و نه قابی ...

  همین و واقعا همین !!....

پس چرا حرص ؟؟ چرا دل شکوندن ؟؟چرا تظاهر ؟؟ چرا چاپلوسی ؟؟

  چرا دروغ ؟؟چرا تعصبات بیهوده ؟؟چرا  ادعای جاهلانه ؟؟

چرا بی مهری ؟؟چرا ....؟؟

 بیاید مهربون باشیم ، شاد باشیم ، به مردممون بیشتر برسیم ،

 کینه ها رو دور بریزیم ، همین الان دلی بدست بیاوریم،

اون سالها چه بخواهیم چه نخواهیم بزودی فرا خواهند رسید...

پس بهتره خاطره ای خوش و یادی از انسانی شایسته بجا گذاشته باشیم...



تاریخ : جمعه 5 شهریور 1395 | 00:25 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
ناتوان.jpg

تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395 | 00:22 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
شب همان صبح است..

فقط چشمهای خیس را نشان کسی نمیدهد!

چشمان خیس.jpg


تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1395 | 00:19 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
توی زندگی تمام ما یک جاده وجود دارد و خیلی ها از این جاده که
 درست از وسط زندگی ما رد شده میروند... می آیند
بعضی ها می آیند که که بمانند یعنی تا
انتهای جاده را با تو هم قدم میشوند.
 بعضی ها از همان اولش معلوم است که ماندنی نیستند
 آمده اند در جاده زندگی ما یک قدمی بزنند سرک بکشند
به  زندگی مان و ردی از خود به جا بگذارند وبعد بروند
پس بعضی ها می آیند که بمانند  و بعضی ها میآیند که بروند
حالا دیر یا زودش بستگی به آن طرف و نوع پذیرایی ما دارد
اما بعضی ها باید بروند!!
یعنی چمدان بعضی ها را باید خودت ببندی
بدهی دستش بکوبی به پشتش
 به جاده اای که دقیقا از وسط زندگی ات رد شده اشاره کنی
 و بگویی: این راه را مستقیم برگرد
ماندن بعضی ها خوب نیست...
 اینکه مدام چاله چوله جاده زندگی ات را ترمیم کنی
 تا مبادا کسی که قرار است از این جا رد شود پایش گیر نکند
 و نلغزد و سرش نشکند خوب نیست..
این جور بعضی ها که هی منتظرند تو خودت همه چیز را برای خوب راه رفتن
 و بیخطر بودنش در همسفری با تو مهیا کنی باید بروند... نباید بمانند
باید بعضی ها وارد جاده ی زندگی ما شوند
که ساخت و سازشان خوب باشد ...
که وقتی دید توی جاده زندگی ت گودالی... چاله ای دهن وا کرده
 از رویش نپرد..دورش نزند ، خم شود روی زانو هایش بنشیند
با صبر و حوصله ترمیم کند آن ترک را  آن حفره را..
بعضی ها باید بروند!
همین الان باید بلند شویم چمدانشان را ببندیم بعد بکوبیم پشتشان
 بگوییم: ماندن ودراه رفتنت فقط موجب فرسایش جاده زندگی ما میشود
 و دیگر هیچ!
همین حالا بشین حساب کتاب کن ببین به چند چمدان احتیاج داری...
به پشت چند نفر باید بکوبی
 زندگی ات باید حضور خالی چند نفر را نفس بکشد؟
فردا پس فردا برف و باران است... جاده ها لغزنده میشوند...
آدمها بی حوصله میشوند، تنهایی ها پر رنگ تر قد علم میکنند...
باید وقتی پشت پنچره دلت ایستادی
 و به جاده احساست خیره شدی خیالت آرام باشد
که یکی میآید توی همین سرمای زمستان
 و با همه ناهمواری های وجودت...
و لازم نیست برای آمدن بعضی ها هی خودت را بکاوی ... بشکنی...
آنطور که او میخواهد بسازی
بعضی ها که باید بیایند می آیند حتی توی سرد و سرما
و توی صلات آفتاب داغ تابستانی...
 حتی اگر ویران باشی حتی اگر جاده زندگیت در دست تعمیر باشد
ولی بعضی ها باید بروند!
تاکید میکنم... بعضی ها باید بروند!



تاریخ : جمعه 8 مرداد 1395 | 18:40 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
راستش را بگو

زمانی که دوستم داشتی

سعی می کردی

چه کسی را فراموش کنی؟

photo_2016-07-18_11-54-29.jpg



عاشق شدم ..

همان‌طور که آدم یکهو بیمار می‌شود؛

بی آن‌که بخواهم،

بی‌آن‌که بخواهم و به آن فکر کنم،

برخلاف میلم و بی‌دفاع،

بی‌هیچ نیرویی برای مقاومت و بعد ..

از دستش دادم ..

درست همان‌طور که به دست آورده بودم ...




تاریخ : دوشنبه 28 تیر 1395 | 23:25 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
photo_2016-07-08_07-00-49.jpg

زیاد بخودت مغرور نشو..

 به گورستان برو ..

آنجا آدمهای زیادی خواهی یافت که

هرکدام زمانی فکر میکردن دنیا بدون وجود آنها نمی چرخد...

photo_2016-07-08_06-59-43.jpg

 شیر کمر شکسته را
از مردن باکی نیست،
تمام ترسش از آن است که کفتارها
بر جنازه اش جشن بگیرند،
وآنان که بی خبر از مرگش هستند
قدرت کفتار را بستایند!




تاریخ : جمعه 18 تیر 1395 | 18:35 | نویسنده : مهرزاد | نظرات



جایی می رسد که

جوهر عاشقی تمام میشود

عقل می ماند و یک مشت خاطره مچاله در ذهن

و مردن که تا لحظه مرگ ادامه می یابد.



تاریخ : دوشنبه 7 تیر 1395 | 09:58 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
گرگی بودم همه از من می ترسیدند

عشق بره ای مرا خانه نشین کرد.

به حدی رسیدم که خرگوش ها مرا

مسخره میکنند.

وای از روزی که عشق آن بره از سرم بپرد. همه را میدرم.



تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد 1395 | 22:56 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
اگر پیروز میدان نیستی....

لا اقل جوری شکست بخور

 که حریفت هم برنده نشه..!



تاریخ : جمعه 21 خرداد 1395 | 11:43 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
منم آن شکسته سازی که توام نمی نوازی

چه فغان کنم زدستی که گسسته تار ما را

سیمین_بهبهانی


http://8pic.ir/images/z7w6uhi8paoh3wf72q5s.jpg

تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | 22:56 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
دلیل رفتنت را  مـےپرسند...

و جز سکوت و یک جفت چشم عاجز

از پاسخ و زل زدن به عکست کار دیگرے از من بر نمـے آید!

باز مـےپرسند چرا رفت...!؟

تنهایـےِ من براے هیچ کس قابل باور نیست!

حق دارند!

آن ها مرا با تو وقتـے اخم کردم

 و موهایت را زیر روسرے پوشاندے دیده اند...

آنها مرا وقتـے کہ در آن عصر زمستانـے دستانِ یخ زده ام 

را "ها" کردے دیده اند..

وقتـے پشت چراغ قرمز از آن دخترک گل فروش

 برایم یک گل سرخ خریدے گرفتـے سمتم و گفتـے گل براے گل...

همہ مرا با تو دیدند وقتـے سرِ آن قلہ ے کوه فریاد زدے

 آے مردم این دیوانہ عشق من است!

و من با خنده پرسیدم:تا ابد؟؟؟!؟!

چشم هایت را روے هم زدے 

و با لبخند خاص خودت گفتـے تا ابد...

نمیدانستم ابد براے تو تنها چند ماه است...!

دلیل رفتنت را مـےپرسند...

از کدام جَدَل بگویم؟

از کدام اختلاف؟!

تو در اوج خوشـے دل کَندے

بدون بحث ، بدون حتـے یک اخم!

کسـے نمـےدانست چرا رفتـے...

حتـے من کہ در جریان این عاشقـے جان دادم...

اما شنیدم آن روز یکـے تو را دیده کہ 

در شلوغ ترین کافہ ے این شهر

 با دو فنجان قهوه و یک جفت نگاه بـےقرار خیره بہ ساعت

با یک شاخہ گل با عطر کشنده ے سیلوِر سِنتِ خودت منتظرِ "او" بودے...

بـے معرفت!




تاریخ : سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 | 17:02 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
گاهی وقتها

دادن یه شانس دوباره به کسی،

مثل دادن یه گلوله ی اضافست،

برای اینکه بار اول نتونست تورو خوب

هدف بگیره

متنفرم از عشق هایى 

كه مثل دود قلیون 

اول بزرگ میشن 

و بعد محو .


تاریخ : پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 | 06:25 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
قــــدرت ...

نــــه دســـت هیتـــلر است ...

نـــــه دست تــــمام کسانی که جنــــگ به پا کرده اند ...

قــــدرت دست کسی ست که می فهمد ...

دوســتـــش داری..




تاریخ : چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 | 21:46 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
...خدایاااا....

منو ببخش...!!

کسی ک دیروز ''داشتنش '' رو ازت میخواستم

امروز ''فراموش کردنش'' رو ازت میخوام..!!


تـو هم تلخ بودی تلــخ !

درست مثل قطره های فلج اطفالی که

در کودکی به خوردم می دانند !

غافل از اینکه این بار

تلخی تو دلم را فلــج کرد ..!



تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 | 17:24 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

گاو باز معروف اسپانیایی

نشست و گریه کرد...

زمانی که فهمید حیوان قصد

جنگیدن با او را ندارد


تاریخ : پنجشنبه 26 فروردین 1395 | 00:03 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
همیشه هم حذف کردن راه چاره نیست

گاهی باید بعضی هارا نگه داریم

تا زل بزنند به خوشبختیمان

که ببینند بعد از آنها

زندگی همچنان ادامه دارد!

دست تو رو شد

ولی من باختم

6iqn_باختم.jpg


تاریخ : دوشنبه 23 فروردین 1395 | 18:49 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
روزی خواهی دید زیبایی هایت رو به کم شدن است

دلت میخواد برگردم منی که خودت رو میخواست

اما آن روز من دیگر نیستم دوستت دارم های قبلی ام

آتش جانت میشود و تمام احساست را خاکستر میکند




تاریخ : شنبه 21 فروردین 1395 | 22:55 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
  در عکس هایش که برایم می فرستاد

 همیشه تنها بود

در خیابان

پارک

خانه

فکر می کردم بی من

هرجا برود تنهاست

و من چه ابلهانه

عکاس را ندید می گرفتم.





تاریخ : چهارشنبه 18 فروردین 1395 | 22:59 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

شاید باورت نشود

گاهی از شدت دلتنگی راضی به هر چه بودن میشوم

بجز خودم

مثلا" همین امروز ، آرزو میکردم

شاپرک گرفتار در تار عنکبوت گوشه اتاقت باشم

همان قدر نزدیک

همان قدر بیچاره.


پینوشت:وبهای غیر فعال و وبای بی معرفت بیش از نیمی 
 از لینکام حذف شدن.
به همشون کامنت دادم.برگشتن و فعال شدن با دیده منت دوباره
لبنکشون میکنم.


تاریخ : پنجشنبه 12 فروردین 1395 | 09:01 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
همچون مادری که
تمام عمر
در را نیمه باز می‌گذارد 
تا فرزندش بیاید

آغوشم نیمه باز است ...
دیر بیایی ، دزد به خانه‌مان می‌زند



تاریخ : سه شنبه 3 فروردین 1395 | 11:06 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
مى دانم
شبى به پسرت دیكته مى گویى
شعرى را كه من گفته ام،
و الهامش تو بودى
میخندى و میگویى
-نقطه سرخط
-مامان به چه مى خندى؟!
-هیچى عزیزم
ونیمه هاى شب
پشت به همسرت
آرام
گریه میكنى.





تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 | 20:20 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.