در عکس هایش که برایم می فرستاد

 همیشه تنها بود

در خیابان

پارک

خانه

فکر می کردم بی من

هرجا برود تنهاست

و من چه ابلهانه

عکاس را ندید می گرفتم.





تاریخ : چهارشنبه 18 فروردین 1395 | 22:59 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

شاید باورت نشود

گاهی از شدت دلتنگی راضی به هر چه بودن میشوم

بجز خودم

مثلا" همین امروز ، آرزو میکردم

شاپرک گرفتار در تار عنکبوت گوشه اتاقت باشم

همان قدر نزدیک

همان قدر بیچاره.


پینوشت:وبهای غیر فعال و وبای بی معرفت بیش از نیمی 
 از لینکام حذف شدن.
به همشون کامنت دادم.برگشتن و فعال شدن با دیده منت دوباره
لبنکشون میکنم.


تاریخ : پنجشنبه 12 فروردین 1395 | 09:01 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
همچون مادری که
تمام عمر
در را نیمه باز می‌گذارد 
تا فرزندش بیاید

آغوشم نیمه باز است ...
دیر بیایی ، دزد به خانه‌مان می‌زند



تاریخ : سه شنبه 3 فروردین 1395 | 11:06 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
مى دانم
شبى به پسرت دیكته مى گویى
شعرى را كه من گفته ام،
و الهامش تو بودى
میخندى و میگویى
-نقطه سرخط
-مامان به چه مى خندى؟!
-هیچى عزیزم
ونیمه هاى شب
پشت به همسرت
آرام
گریه میكنى.





تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 | 20:20 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

یک روز.........

دلت چنان هوای دستانم را خواهد کرد

که چشمانت را ببندی و خالی از هر فکر دیگری

زیر آوازی بزنی که هیچگاه فرصت نشد با هم بخوانیمش.....!!!

یک روز........

به هر دلیلی اشک از چشمانت جاری خواهد شد...

ودستی برای پاک کردنش از دستانت سبقت نخواهد گرفت.....!!!

آن روز است که دلتنگم می شوی..

چیزی نیست...

چشمانت را ببندوبخواب......

تو عادت داری.........

زود فراموش خواهی کرد.......!!!!!



تاریخ : جمعه 21 اسفند 1394 | 09:55 | نویسنده : مهرزاد | کامنت
وقـتی از چـشمِ کـسی بیُــفتی ،

مثلِ یــک قـــطره اشک ..

دیگه فــرقـی نمیــکنه کجـــا بـــاشی !؟

گوشه ی چشم ..

رویِ گونه ..

و یا ..

رویِ خــاک !

تـــو دیـگه چــکیــدی…



پینوشت1:خسته ام...

آتقدر  که شاید  به اولین دشمن هم برسم 


در آغوشش خوابم ببرد



پینوشت2:گفت تا ابد تنهایش نمیگذارم


ابدش چه زود عفو خورد.


پینوشت3:امروز خاطراتم را سوزاندم.


اما بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد.




تاریخ : جمعه 5 دی 1393 | 20:03 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

زخمی ام

زخمی تر از همیشه

شكارچی كارش را كرده

درد هایم بیشمار است و

زخمهایم خوب شدنی نیست

حالا دیگر جفتم هم منتظر دریدن من است


اس ام اس



تاریخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | 09:17 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
قهوه را خورد و فنجان را شکست

چای را نوشید و لیوان را شکست

عاشقش بودم دل من را شکست

او نمک خورد و نمکدان را شکست 

حال او هست لایق آنچه که هست

لایق بودن با آدمهای پست

من هم مست از می و سیگار بدست

زیر سیگاریم کجاست؟

یادم می آید لعنتی آنرا شکست

پر ز خاکستر شده این قاب عکس

راستی عکسمان را یادت هست؟؟؟؟؟

این یکی به دست من خواهد شکست.

پینوشت: این فقط یک شعره .

در عالم حقیقی من اهل دود و هیچی نیستم و متنفرم .

کسی هم جلوم دود کنه  یا ...با خشم من مواجه میشه


تاریخ : پنجشنبه 13 آذر 1393 | 22:12 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

وقتی تن کسی رو زخمی می كنید


دیگه بعدش نوازش کردنش فقط دردشو بیشتر می کنه!!

 
 



تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:22 | نویسنده : مهرزاد | نظر بدهید

به تجربه آموختم

همه میروند

دیر یا زود

روغن کاری لولای در

تنها کاری ست که بنظرم مفید می آید

شاید رفتن شان کمترگوش خراش شود

شاید







تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:22 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

من و تو شباهت های متفاوتی باهم داریم :


هر دو شکستیم ؛ تو قلب مرا ، من غرورم را...

هر دو رقصیدیم ؛ تو با دیگری ، من با سازهای تو...

هر دو بازی کردیم ؛ تو با من ، من با سرنوشتم...

و در آخر هر دو پی بردیم تو به “حماقت” من ، من به “پست” بودن تو...

آری ، این شباهت های متفاوت هر روز آشکارتر میشود .!!


پ ن :درد من از چشمانی بود

که به من اشک هدیه می داد

و به دیگران چشمک




تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:21 | نویسنده : مهرزاد | نظرات


گفتم دلــم از شیشه است میشکنه !

گوش نکردی

فشارش دادی

هم دل من شکست

هم دســت تو برید ...


پ ن :از كی خط می‌گیری؟
.
.
.

این دست‌خط ِ تو نیست!





تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:20 | نویسنده : مهرزاد | نظرات



از روز رفتنت همه ی روزهایم سیزده شدند!

 

روز که نه!...  دلگیرترین لحظه ی غروب جمعه شدند...

 

از روز رفتنت  دق کرد حنجره ام...

 

شادی خشکید میان سینه ام...

 

در اوج تابستان برف نشست به پشت پنجره ام!

 

از لحظه ی رفتنت  لحظه لحظه آرزو می کنم:

 

" کاش دنیا سه طلاقه ام کند! "


  

پ ن 1:تلخـــی ایـــن روزهآیـــم را

ببخشیـــد… دیگـــر قَنـــدی در دلـــم ,آب نمیشـــود ……………..!


پ ن 2:کسی که با رفتنش

خوشبختی رو ازت می گیره

چطور میتونه بهت بگه:

روزی هزار بار برات آرزوی خوشبختی می کنم؟!!!






تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:19 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

خسته از روزهای تکراری

 

افسرده از بازی روزگار

 

دل زده از مردم دنیا

 

آزرده خاطر از همه

 

شکست های پی در پی

 

و .... و .... و .... و .... و

 

اینها همه تاوان است

 

تاوان یک نگاه

 

یک نگاه و لرزش دل

 

کاش فرصت برای امتحان کردن وجود داشت



پ ن :از خوب ها بیشتر میترسم ....

 

آخر ....یک روز تو خوب من بودی ....


تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:19 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

با آن همه وعده ماندن

دیدی آخـــر

من ماندم و تمـــام ابعـــاد نبودنت؟

 دیدی چه زود با نفس نفس آن غریبه

 تمام قول هایت بر تک درخت آرزوهایم بر باد رفت؟

 اما شک نکن شاهزاده  بی وفایم

 من نیز خیانت را از تو خواهم آموخت !

 و یک  شب

 در آغوش مرگ

 عطـــش وار

 لـــب هایم را به لـــب هایش خواهـــم دوخــــــت ...

  

 


پ.ن1:مرگ ...

مادر مهربانے است

 که کودک خود را پس از یک روز طوفانی

 در آغوش کشیده نوازش می کند  و می خواباند "صادق هدایت"


  پ.ن2:  مرغ عشق فخر فروشی نکن

   معشوق تو نیز به لطف قفس  است که وفادار مانده ...



پ.ن3:یعقوب به من آموخت وقتی زندگیت كنارت نیست.....كوری بهتراست.




تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:18 | نویسنده : مهرزاد | نظرات

 گرگ گرسنـﮧ اے درکمینِ قلب من نشستـﮧ است


  که از پس هر کلام تو

  مرا مے درد اما نمے کُشد!

  شبیـﮧ دردِ سکته هاے ناگهاטּ!

  شبیـﮧ دردِ ثانیه هاے سرطاטּ!

  حرف هاے تو شبیـﮧ فعل " رفتن " است

   روے شیشـﮧ خرده هاے آטּ جای لب هاے غریبه است

   درد مے کِشم

   شبیـﮧ نیش هاے همیشگی

   درد مے کِشم و نمے میرم

   از این سرطاטּ و سکتـﮧ ها

   از این نیش و خرده شیشـﮧ ها

   کارد به استخواטּ رسید

   خدا...!

   درد مے کِشم

   مرا بکُش...

 

  پ.ن۱: در زندگے زخم هایے هست

كه مثل خوره روح را آهستـﮧ

 در انزوا مے خورد و مے تراشد .  " صادق هدایت"



پ ن ۲:غمگینی این آپ واقعیست .

امروز تلخ ترین روز عمرم بود .اتفاقی که نباید می افتاد و افتاد . 

خستم غمگینم داغونم پریشونم و مستاصل و درمانده

نپرسین گفتنی نیست .

گروه اینترنتی جوان پارسی | www.group1.cddarya.net/home



پ ن ۳:

  همــــﮧ یکبار مے میرند ...

 خـــدایـــا !  تو مــــــرا چند بار مے کُشے؟


پ ن 4: بهار فریب بزرگی است...

 

وقتی کسی نیست تا برایش "اسفند" دود کنم!




تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:18 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
داستـــــــــــــان من

هیـــــــــــــچ برنده ای نـــــــــــــــدارد

ما هر دو ماتیم

مات هم

من ماتــ ـ  تـــــــو شدم

وتــو ماتــ ـ مــــــن

شبـحی بــــــــــــودی

در دنیــــــــــــای تاریک مـن

بـــــــــرخاستی…

شعله کشیدی…

ســـــــــــوختم

ســــــــــوختی

خـــــــــاکستر شدیم…

در شطرنج دلــــــــم

مهره ها ســــــــــوختند

می خواهم گریه کنم

امـــــــــــا اشکی نمانده

مــــــــی خواهم سر به دیوار بکوبم

اما دیگر سری بر جا نمانده

می خواهم بخندم

نـــــــرم نـــــــرم نـــــــرم

زندگـــــــی خنده اـــــــــی بیـــــــــش نیــــــــــست


تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 23:17 | نویسنده : مهرزاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.